موضوعي ثبت نشده است
linkdooni جديدترين لينکهاي روزانه
linkdooni درباره وبلاگ


شكلك دخترانه Girls Candy ، شكلك پسرانه Boys Candy

 

     

 

 

   

  

  

 

 



شكلك دخترانه Girls Candy ، شكلك پسرانه Boys Candy
شكلك دخترانه Girls Candy ، شكلك پسرانه Boys Candy

ادامه متن...

authorنوشته elmi111.tabib24.com  date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


دنيا پس از دنيا20

فصل بيست وپنجم(تولد)

صداي در منو پروند يعني نازنينه؟؟ واي نه ...اصلا حوصلشو ندارم _مريم ...مريم ...بيداري دختر؟؟؟ بيام تو؟؟ دارم مياما ....لخت نباشي دخمري ...)ااااااااااااه حالا اگه رفت _بيا تو...سلام سلام... اوه چي كردي ؟؟؟اين چه قيافه اييه ؟؟_فكر كنم سرماخوردم ؟؟اره تو گفتي ومنم باور كردم... پاشو پاشو يه ابي به اون دستو روي نشستت بزن كه كلي برنامه داريم .._چه برنامه اي ؟؟_سورپريزه ....پاشو... نيام ببينم خوابيديها ....كلي وقت براي خوابيدن داري... پاشو بيا كه كلي كار دارم ..._باشه تو برو منم ميام _اومدي ها _باشه بابا حالا صد دفعه ميگهزبونشو دراورد وبا شكلك بامزه اي در رفت امان از دسته اين نازنين.... هر جا ميرفت پشت سرش شادي ميزاشتواي حالا كي حوصلهءسورپريزو دارهموهامو به زوره سشوارو كلي درد وژل و موس درستش كردم ويه نمه ارايشم كردم چقدر دل مرده شده بودم اولين لباسي كه دستم اومد وپوشيدم ودبرو كه رفتيم درو كه باز كردم چراغا روشن شد وصداي كف واهنگ تولد بلندشد واي تولدم بود وخودم خبر نداشتم اي بميري داريوش كه روز تولدمو به گند كشيديخنده اي بي اختيار روي لبم اومدچقدر خوبه كه كسايي مثل محمد ونازنين هستن تا روز تولدمو بهم تبريك بگن وتو اين روز تنهام نزارن نازنين با يه كيك كوچيك كه روش دوتا شمعِ دو وپنج بود رسيد وصورتمو بوسيد _بيا بيا خانوم خوابالو بيا شمعاروفوت كن كه صد سال زنده باشي رو ميخوند وابروهاشو قر ميداد واي كه مرده بودم ازخنده _بيا ديگه مريم شمعهااب شد ولي اول يه ارزو محمد پارازيت انداخت _ارزوي خودتو وله لِش ....بچسب به ارزوي من كه خدا يه كاكل زري چاق و چله مثل باباش بده نازنين يه وشكون محكم از بازوش گرفت وگفت _خجالت بكش محمد ...بعدم تولدِ خودشه ارزويِ خودشم بايد باشه زود باش ديگه مريمبااينكه دوست داشتم اسم داريوشو از ذهنم بيرون كنم ولي نميتونستم اي خدا يعني ميشه دوباره باهم باشيم چشمام وبستمو شمعها رو فوت كردم به اميد اينكه خدا اين خريتمو ببخشه ووداريوشو بهم برگردونهالبته اونجوري كه خودش صلاح ميدونه اون شب تا نصفه شب زديم ورقصيديم و كيك خورديم خيلي خوش گذشت خدايا ممنون درسته كه قلبي برام نمونده ولي خوشبختم خدايا اين خوشبختي و دور هم بودن وهيچ وقت ازمون نگير

قسمت دوم تولد

صبح روزه بعد قبراق و سرحال بيدار شدم فكر داريوش و مثل هميشه فرستادم پشت درهاي بستهءمغزم وخودمو زدم به بي خيالي هر چند اين ظاهرِقضيه بود وسركار هرلحظه منتظرش بودم دوست داشتم ببينمش نه براي اينكه دلم براي متلكاش تنگ شده بود... نه....ميخواستم زهرمو بهش بريزم كم چيزي نبود ...بهم توهين كرده بود وبايد جوابشو ميداد +++++++++++++++ساعت نزديك چهار بودطبقِ معمول يه سري بار اومده بود وداشتم رقم پشت رقم وارد ميكردم صداي قدمهاشو شنيدم ولي سربلند نكردم اي ول .....الان وقتشه ....ته دلم از فكرپليدم غنج مي رفت _سلام خانم اميني بدون اينكه سر بلند كنم وحتي يه ابسيلون تكون بخورم گفتم _سلام اقاي ديبا اقاي صديق الان نيستن ....نميدونم اصلا امروز مياين يا نه چند لحظه مكث _باشه من فردا ميام.... خدانگهدار راه افتاد كه بره _يه لحظه اقاي ديبا.._بلهاز قبل خودمو اماده كرده بودمباارامش ودرحالي كه سعي داشتم تمامِ حركاتمو ببينه كه هر چند نميديد دست انداختم گردنم و گردنبندشو دراوردم بلند شدم وبا قدمهايي كه ميدوستم تا چه حد رو اعصابه بهش نزديك شدم وتو يه قدميش وايستادم بازم به من نگاه نميكرددرسته كه خودمو اماده كرده بودم ولي بازم داشت اعصابمو خط خطي ميكرد _ميشه وقتي دارم باهاتون حرف مي زنم به من نگاه كنيد... _نه ازحرص گوشهءلبمو گاز گرفتم _بعد اونوقت چرا ؟؟_يه نظر شخصيه.... ازارتون ميده ؟؟كنايشو نديد گرفتم ودستمو به سمتش دراز كردم زنجيرو پلاكِ تو ي دستم شروع كرد به تاب خوردن _اين امانتي رو فراموش كرده بودم ....بهتره الان بهتون بدم قبل از اينكه سرشو بالا بياره نگاهمو دوختم به زنجير چيزي كه عوض داره گله نداره سنگيني نگاهشو حس ميكردم واز اينكه داشت حرص ميخورد حظ ميكردم نميدونم چقدر گذشت براي من كه به اندازهءيه قرن بود دستشو كه بالا اورد از فكر شيطانيم ته دلم قيلي ويلي رفتاره .... همون شد كه ميخواستم قبل از اينكه دستش به زيره زنجير برسه زنجيرو رها كردم ...پلاكِ سنگين تويِ هوا چرخيدو افتاد جلويِ پاش دوباره سنگيني نگاهش وسر بلند نكردنِ من ...برگشتم وگفتم _به سلامت ....خوش امديد ازخودم خوشم اومد واقعا نميتونستم اين حس خوشحاليِ ضايع كردن داريوشو مخفي كنمحقشه پسرهءبي شعور....منو تحقير ميكني؟؟ همينه ديگه اونقدر رودادم پررو شدي ...نشستم سر جام و دوباره كارم و از سرگرفتم ازگوشهءچشم ديدم كه خم شدو زنجيرو برداشت جيرينگ جيرينگِ زنجير تو دستهاي داريوش گم شدو بعدم صداي قدمهايي كه كم رنگ وكم رنگتر ميشد بعدم سكوت وصداي پنكهءسقفي+++++++++++++++++++++

فصل بيست وششم اقاي شعاعي

فرداي اون روز داريوش پيداش نشد عذاب وجدان گرفته بودم گردنم خالي شده بود از حضورش تنها چيزي كه ازش داشتم اون گردنبند بود كه با بازي بچه گونم و تو يه روكم كني مسخره اونم از دست دادم مدام دستم روي جايِ خاليش تو گردنم بود پشيمون شده بودمكاش اينكارو نميكردم دوباره نسنجيده تصمميم گرفته بودم و حيرون مونده بودم كه حالا چي كار كنم ....سه شنبه بود وچهار روز از اومدن داريوش ميگذشت دلم براش يه ريزه شده بود.... كاش اون كارو نميكردم مگه من داريوشو نميشناختم ؟؟اخه تحقير كردنش ديگه چي بود ؟؟؟ازاون ورم با خودم ميگفتمخوب من چي كاركنم ؟؟ميخواست اينقدر رو نِروم راه نره... من كه كاري باهاش نداشتم ...+++++++++++++++هوا گرم بود و شوروشور عرق ميريختماحساس ميكردم سر تاپا خيس عرقم جاويد با يه توزيع كننده ءعمده جلسه داشت واقاي شعاعي هم قشنگ داشت سوءاستفاده ميكرد مي يومد وميرفت ومنو اتيشي تر ميكرد قباحت هم خوب چيزيه والله.... مرتيكه شكم گنده هي اومد وهي لاس زدهي رو مخم پياده روي كرد مرده شوره هر چي مرده نكبت ِببرن كه سر تا پا يه كرباسن هي ور زد كه آره (زنم پير شده.... ناتوانه ....اصلا به من نميخوره ....به خاطر بچه هام نگهش داشتم ...منو بببين چه جوونم .... حيفِ من نيست كه بخوام جووني مو حرومِ يه زنِ از كار افتادهءزپرتي كنم )اي تف تو ذاتت مرررررررررد بيچاره زنت.... بچه هاتو سروسامون داده خونه زندگيتتو جمع كرده وحالا سرِ پيري...... به جاي اينكه همدمش باشي داري بايه دختره كوچيكترازخودت لاس ميزني سرمو انداختم پائين كه مثلا شرم كنه ولي باز.... وزوز..... وزر زيادي _ببين خانم اميني..... من از همه چيزِ شما باخبرم من ميدونم شما مشكل مالي داري ....اخمام رفت تو هم ...چي داره ميگه ؟؟اون حلقه اي هم كه انداختي تودستت همش دروغه همه ميدونن كه شما مطلقه اي وگرنه چراما تو اين چند وقته اصلا شوهر شما رو زيارت نكرديم من كه ميدونمديگه نميخواد سرمارو شيره بمالي ولي عيبي نداره اگه اينجوري دوست داري من حرفي ندارم ولي اخه تاكي ميخواي از صبحِ خروس خون كاركني وجون بكني با ما راه بيا ....قول ميدم خودم كمك حالت بشم چيزه بدي هم نيست هم شما يه حامي پيدا ميكني هم من از اين دل مردگي در ميام تازه صوابم داره... هان؟؟اصلا چه طوره كه عصري بعداز تعطيلي باهم بيرون بريمتابيشتر راجع به اين موضوع حرف بزنيم چه طوره عزيزممممممممم ااااااااااااااه گوشت تنم ريخت ...مرتيكه حال بهم زن بااون عزيزم گفتنش پيره سگ كفتار يعني اگه يه اف چهارده داشتم يه چند تا بمبِ خوشه اي مينداختم تااز زمين و هوا منفجر شه ونسلِ اين شعاعيِ بي پدرو مادر از روزمين كم شه وروحو روانِ زناي جامعه از دستش در اسايش باشه خواستم جوابشو بدم كه _سلام مريم جان به نيم مينِتم نكشيد كه سرمو بلند كردم واي خدا زلزله......++++++++++++++++++++

قسمت دوم اقاي شعاعي

واي خدا زلزله......الامان.... كمك ...هلپ ...ايمداد مستر غيرتِ ....داريوشششششششابِ دهنمو به طرز فجيعي قورت دادم وگفتم _سَ ...سس َ... سلامحالا چه خاكي تو سرم كنم ؟؟داريوش يه لبخند قشنگ ،ازاونايي كه دل ميبرد به هم زد وگفت _خوبي خانمم ؟؟طرفِ صحبتش من بودم ولي رو دقيقه دو ثانيه هم بهم نگاه نميكرد ونگاهش به شعاعي بود شعاعي رو ميگي.... زرد كرده بود كم مونده بودخودشو خيس كنه گفته بودم كه برات..... جذبهءداريوش همه گير بود گنده وكوچيك نداشت ابرو گره ميزد در حد شعبون بي مخ يلي بود واسه ءخودش من كه فقط منتظر يه اشاره بودم تا سنگر بگيرم با اخلاقي كه داريوش داشت محال بود شعاعي رو دوشقه ونيست درجهانش نكنه ولي داريوش انگاركه نه انگار ...سلانه سلانه واروم جلو اومدو با طمأنينه كيفِ دستيشو گذاشت روميزو دستاشو دوره شونم حلقه كرد جانممممم يعني چي ؟؟اون ازسكوتش كه هر وقته ديگه اي بود يارو روناكار ميكرد اينم از الانش چي كار داره ميكنه؟؟؟نكنه ميخواد خفم كنه يا جناقِ سينم و بشكنه نميدونم اون لبخند نصفه نيمه از كجا اومد رو لبم ازترسم بود يا واقعا ميخواستم اون شعاعي بي پدرو مادر باور كنه كه داريوش شوهرمه شايدم يه آرزويِ دورودرازبود كه دوست داشتم واقعيت پيداكنه دستاي داريوش دورم محكم ترشد وروي گيجگاهم يه بوسهءكوچيك گذاشت احساسِ يه موش و داشتم كه يه ماره بوآ دورش حلقه زده هرلحظه صداي چِرخ چِرخ استخونام بلند تر ميشد _چيكار ميكردي خانمي؟؟ خسته نباشي... داشتم از اينجا رد ميشدم گفتم بيام يه سري به خانم گل خودم بزنم راستي اقا رومعرفي نميكني ؟؟شعاعي همچنان گارد گرفته بود ومنتظر يه اشاره بود تا دربره با لحني كه خودمم ميدونستم داره ميلرزه گفتم _ايشون اقاي شعاعي انباردارمون وايشون هم ....يه نگاه بهش كردم  ادامه متن...

authorنوشته elmi111.tabib24.com  date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


تصوير براي تدريس

اگر دنبال تصاوير زيبا و رنگي براي تدريستان مي گرديد كه برايتان پرهزينه تمام نشود تمام فكرتان را روي كاغذ كادوهاي رنگي نوشت افزارها متمركز كنيد . طرح هاي متفاوت ، زيبا ، با كيفيت و رنگارنگ كاغذ كادوها مي توانند به عنوان يك وسيله كمك آموزشي مفيد در كلاس ايفاي نقش كنند . براي برش زدن طرح ها مي توان از خود بچه ها هم كمك گرفت .

www.bandarstudents.blogfa.com

اگر به دوام تصاوير فكر ميكنيد آن ها را روي مقوا بچسبانيد .

www.bandarstudents.blogfa.com

 

 

 



تصوير براي تدريس
تصوير براي تدريس

ادامه متن...

authorنوشته elmi111.tabib24.com  date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


شكلك آويز ها(جدا كننده ها liners & Dividers)

 



شكلك آويز ها(جدا كننده ها liners & Dividers)
شكلك آويز ها(جدا كننده ها liners & Dividers)

ادامه متن...

authorنوشته elmi111.tabib24.com  date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


roman عشق و ديوانگي(13)

دهنم وا موند... پاهام شل شد... ياد مامان افتادم! چرا فراموشم شده بود؟! خاك بر سر من كنم! چطور مامانو يادم رفته بود؟! اصلا كجاست؟! مگه عاشق برسام نيست؟! پس چرا نمياد يه حالى ازش بپرسه؟! مامان... مامان... دوست داشتم مامانمو بكشم... مى خواستم طناب دارمو به گردنش آويزون كنم و خودم چهار پايه رو از زير پاش بكشم...يه لحظه چشامو بستم و اون لحظه رو تصور كردم... ولى نه... دلم نمياد! مادرمه! مادرم؟! پس چرا من دوسش ندارم؟! كاش واقعا مادرم بود! هه!رفتم سمتشو پايين پاش نشستم... آروم دستمو بردم لاى موهاش و سرشو تو بغلم گرفتم...- برسام... برسام... چرا؟! من زشتم... چاقم؟! بى ريختم؟! چمه كه تو عاشق اون شدى؟!سعى كرد ازم دور بشه: تو هيچ مشكلى ندارى روناك ولى من دوست ندارم! الانم برو... نمى خوام اينجا باشى!با بغض رفتم سمت گوشيمو برش داشتم و شالمو سر كردم و برگشتم يه نگاه بهش انداختم... شايد اين آخرين ديدار بود! كاش چشاى خوشرنگش اينجورى بى نور نميشد. كاش ميشد واسه يه بار ديگه تو چشام زل بزنه... تموم خاطراتى كه توى اين چند وقته باهم داشتيم... دعواها... كل كل ها... همه و همه اومد جلوى چشمم!سرمو انداختم پايين و از خونه ش زدم بيرون... درو با ريموت باز كردم و رفتم تو... مامان تازه از ماشينش پياده شد و از پاركينگ اومد بيرون! با ديدنش خشمم بيشتر شد! با حرص از ماشين پياده شدم و درو محكم بستم كه مامان گفت:- برسام بهتره؟!با داد گفتم: خيلى واست مهمه نه؟!با تعجب گفت: خب معلومه! چرا نباشه؟! تو چته روناك؟!دستمو مشت كردم! دلم مى خواست ميتونستم صورتشو له كنم، ولى هرچى كه بود مادرم بود! نفس عميقى كشيدم كه عصبانيتم يكم كمتر بشه و رفتم تو خونه! راميار نبود! هه! اينم زندگيه كه ما داريم؟! همه مون آواره ايم!رفتم تو اتاقم... به اولين چيزى كه چشمم خورد يه طناب دار بود! يه فكر مثل موريانه مغزمو مى خورد... ولى من هنوز يه كار نيمه تموم داشتم.بى خيال طناب دارم گوشيمو با بدبختى از جيب تنگم درآوردم و شماره ى بابا رو گرفتم... بعد از چند تا بوق صداش اومد: جونم بابا؟!بى حوصله و بدون اينكه بهش سلام كنم گفتم:- بابا بايد باهات حرف بزنم!بابا با نگرانى گفت: چى شده روناك؟!- چيزى نيست بابا! امروز بيا اينجا! مامانم بايد باشه!- روناك دارى نگرانم ميكنى!هه مگه بابا نگرانم ميشه؟!- بابا فعلا خداحافظ! تا يه ساعت ديگه مى بينمت!بعد گوشى رو قطع كردم! داشتم مانتومو ميكندم كه راميار صدام كرد:- روناك؟!- چيه؟!درو باز كرد و اومد تو: روناك حالت خوبه؟!با تعجب نگاش كردم! از كى تاحالا راميار نگران من شده بود؟! وقتى ديد گيج نگاش ميكنم سرشو انداخت پايين و گفت: نمى خوام ناراحت باشى!چشامو ريز كردم و به صورتش با دقت نگاه كردم! غير قابل باور بود كه راميار نگران منه! آروم رفتم سمتشو دستشو گرفتم: ناراحت نباش داداشى! من هيچى م نيست!يه لبخند آروم زد و گفت: پس چرا سر مامان داد زدى؟!- چيزى نيست! حالام برو بيرون مى خوام يكم استراحت كنم!سرشو تكون داد و رفت بيرون! ناخودآگاه لبخند نشست رو لبام! بازم همون حس! حس مهم بودن!تا وقتى كه صداى اف اف رو شنيدم از خونه بيرون نزدم! حدودا ساعت پنج بود! بابا تنها اومده بود... اينجورى بهتر بود... اومد و روى يه مبل نشست... مامانم با اكراه نزديكش نشست... روبه روى هردوشون نشستم و چون هيچ وقت از مقدمه چينى الكى خوشم نمى اومد گفتم:- من ميخوام چشمامو بدم به برسام...يه دفعه هردوشون با هم گفتن: چى؟؟؟؟؟؟؟؟؟!- همين كه شنيدين! ميخوام چشامو بدم به برسام... فقط واى به حالتون اگه به برسام بگيد! اينم بدونيد كه من كار خودمو مى كنم! اينى م كه گفتم بيايد اينجا فقط و فقط بخاطر اينه كه رضايتتون لازمه!بابا عصبانى گفت: مگه من تو رو از سر راه پيدا كردم؟!چشامو بستم و با آرامش گفتم: از يه بچه سر راهى بيشترم نيس...هنوز حرفم تموم نشده بود كه داغى سيلى اى كه بابا به صورتم زد حرفمو بريد.... وحشى شدم و داد زدم: به چه حقى دست رو من بلند كردى؟!بابا: به همون حقى كه يه پدر داره... فهميدى؟!داد زدم: پدر؟ اسم خودتو گذاشتى پدر؟! اگه پدر بودى سعى نميكردى به زور شوهرم بدى! اگه پدر بودى يه دفعه واسم پدرى ميكردى! نه اينكه از پدر بودن فقط پول دادنو بلد باشى! اگه پدر بودى يه بار نوازشم ميكردى! اسم خودتو ميزارى پدر؟!بابا هم مثل خودم داد زد: روناك اگه خفه نشى خودم اين كارو ميكنم!مامان همونجور نشسته بود و نگامون ميكرد! راميارم بالاى پله ها وايساده بود و ساكت نگامون ميكرد!تا جايى كه ميتونستم فرياد زدم: خفه م كن! چون اگه رضايت ندى خودم اين كارو ميكنم!
بابا كه ميخواست يه چيزى بگه با شنيدن اين حرف ساكت شد...- پس فهميدى چى گفتم! قسم ميخورم اگه رضايت ندين خودمو مى كشم!بابا كه ميدونست من ديوونه م سعى كرد از در محبت وارد شه: روناك جان دخترم... عاقل باش بابا جون... تو جوونى... نمى فهمى چى ميگى...حرفشو قطع كردم: خوبم ميفهمم... اينو هم بدونين اگه همين امروز رضايت ندين ديگه منو نمى بينين! خودت انتخاب كن! روناك كور و مى خواى يا مرده؟! در ضمن اگه كسى حرفى به برسام بزنه تاوانش مرگ منه!بعدش داد زدم: فهميدين؟!بابا بدون هيچ حرفى نگام ميكرد!- خيله خب من حرف ديگه اى ندارم... همين امروز رضايت ميدى! فكر كنم دو ساعت وقت واسه تصميم گرفتن كافى باشه...بعد راه افتادم سمت اتاقم... در حالى كه نگام به راميار كه آروم آروم گريه ميكرد بود پله ها رو طى ميكردم... روى پله ى آخر بودم كه بابا گفت:- من هيچوقت رضايت نميدم...شونه بالا انداختم: من بهت دو ساعت وقت دادم! بقيه شو ديگه خود دانى!دستى به سر راميار كشيدم و رفتم تو اتاقم... خودمم ميدونستم اونقدر ديوونه هستم كه واقعا كارى رو كه گفتم بكنم... درحالى كه چشمم به طناب دارم بود مثل هميشه سر و ته روى تخت دراز كشيدم... من تصميم خودمو گرفته بودم... ضربه اى به در وارد شد و مامان اومد تو... با ديدنش كفرى شدم و داد زدم: بيروووووون...ولى نرفت بيرون! عوضش درو بست و بهم نزديك تر شد... فرياد زدم: برو بيروووووووووون....با آرامش كنارم پايين تخت نشست...بهش پشت كردم و رو پهلو دراز كشيدم... هرچى منتظر موندم نرفت بيرون! بازم بهش اهميتى ندادم! وقتى ديد هيچى نميگم گفت:- چرا از من بدت مياد؟!هيچى نگفتم!
- من مادرتم... نه نامادرى ت!پوزخند زدم...مامان: روناك جوابمو بده!آرو گفتم: حالم ازت بهم ميخوره!يه لحظه ساكت شد و بعد گفت: مى خوام بدونم دليلش چيه؟!يه لحظه فكر كردم! دليلش چيه؟! من قبل از فهميدن موضوع برسام و مامان بازم مامانمو دوست نداشتم! هيچ كسو دوست نداشتم! نه مامان... نه بابا... نه راميار... هيچ كس...- چون تو هيچوقت واسم مادر نبودى!- مادر بودن چه جوريه؟! بهم بگو...- من بايد بهت بگم؟- آره... من بلد نيستم! يادم بده! بگو ازم چى ميخواى!؟برگشتم و نگاش كردم: چرا اينا رو ميگى؟! راستشو بگو كارت لنگ چيه؟!- هميشه در موردم بد فكر كردى!خيلى جدى گفتم: بد هستى!سرشو انداخت پايين: مادر خوبى نبودم!دلم واسش نسوخت : اصلا...سرشو كه بلند كرد اشك تو چشاش جمع شده بود! بازم دلم نسوخت... انگار قلبم از قبلم سنگى تر شده بود... از قبل بى تفاوت تر!مامان: من خيلى وقتا خواستم بهت نزديك شم روناك... خودت نخواستى! هر روز خودتو ازم دورتر كردى!دستمو رو هوا تكون دادم:- لا بد همون وقتا كه ميگفتى باهام بيا بريم مهمونى سما خانوم نه؟!مامان: بسه ديگه... چرا اينجورى ميكنى؟! منم آدمم... هيچ ميدونى چقدر قرص مصرف ميكنم؟! روان پريش شدم از دستت!شونه بالا انداختم: كى مجبورت كرده؟! مصرف نكن!بعد دوباره دراز كشيدم و بهش پشت كردم: الانم برو بيرون مى خوام اين دو ساعتو استراحت كنم!مامان: من تا تكليفم معلوم نشه تكون نمى خورم!بى خيال گفتم: پس بشين مگساى اتاقمو بپرون! كم هم كه نيستن...از حرص فقط تند تند نفس ميكشيد... منم بدون اينكه بهش توجه كنم خوابم برد... بيدار كه شدم اولين كارى كه كردم اين بود كه صد و هشتاد درجه بچرخم تا گوشيمو بردارم! بجاى دو ساعت سه ساعت خوابيده بودم! سريع شماره ى بابا رو گرفتم...بابا: بگو روناك...- رضايت دادى؟؟؟؟!- من سرم بره اون برگه رو امضا نميكنم!بى تفاوت گفتم: پس هر اتفاقى افتاد بانى ش تويى!بعد گوشيو قطع كردم... اونقدر احمق و كله شق بودم كه با اين كه مى دونستم كارم اشتباس ولى اون كارو كردم!چهارپايه رو كشيدم وسط اتاقو رفتم بالاش... چشامو بستم... توى فيلما ديده بودم كه قبل از مرگشون توى يه لحظه همه چيز يادشون مياد! ولى انگار اون لحظه مغز من خالى تر از هميشه شده بود! نمى تونستم درست فكر كنم! ذهنم كار نميكرد! تنها چيزى كه از ذهنم ميگذشت اين بود كه سرمو بندازم وسط طناب دارمو ... پخ... ديگه خلاص...و اين كارم كردم! با چشاى بسته سرمو بردم تو طناب دارم! آب دهنمو قورت دادم! جراتشو دارم؟! پامو يه تكون دادم! چهار پايه نيفتاد! يه تكون ديگه و اينبار...لعنتى بيفت ديگه! عصبانى يه بار ديگه پامو محكم روى چهارپايه تكون دادم كه اين دفعه....لعنتى بيفت ديگه! عصبانى يه بار ديگه پامو محكم روى چهارپايه تكون دادم كه اين دفعه....در همزمان باز شد و راميار درحالى كه داشت حرف ميزد داخل شد:- روناك سى دى كانتر من...حرفشو قطع كرد و چنان جيغ زد كه فكر كردم واقعا مُردم! گيج و منگ بهش نگاه كردم و سعى كردم به اين فكر نكنم كه چرا درو قفل نكردم! با جيغ راميار مامان هراسون پريد داخل اتاق!- يا حضرت عباس... روناك اونجا چه غلطى ميكنى؟!داد زدم: بريد بيرون!مامان اومد نزديكم: روناك ترو خدا... با من اين كارو نكن! بيا پايين!وحشى شده بودم... از چهارپايه اومدم پايين و مى خواستم به سمتش حمله ببرم و اونقدر بزنمش كه جونش دربياد! اما... اما مادرم بود! هرچى كه بود!سيلى اى كه مامان به صورتم زد باعث شد نتونم بيشتر فكر كنم! امروز از هردوشون سيلى خوردم... از كسايى كه متنفر بودم... ولى مجبور بودم قبول كنم كه پدر و مادرمن...دستمو مشت كردم! نبايد ميزدمش! مادرم بود! مادرم؟! بارها و بارها اينو تو ذهنم تكرار كردم! پس چرا من دوسش ندارم؟!مامان يهو زد زير گريه و نشست پايين پام! سرشو انداخت پايين و ميون هق هقش درحالى كه بريده بريده حرف ميزد گفت: با من اين كارو نكن روناك... نزار بازم شكست بخورم! روناك... روناك نزار از زندگى م سير بشم!گيج فقط بهش نگاه ميكردم! بدون اينكه حتى يه كلمه بگم! راميار با ترس اومد نزديكم و رفت بالاى چهارپايه و با قد كوتاهش سعى كرد طناب دارمو بكنه! ولى وقتى ديد موفق نميشه چهارپايه رو برداشت و برد از اتاق بيرون! تو اون لحظه از افكار بچه گونه ى داداشم خنده م گرفت! يقينا راه هاى ديگه اى هم واسه خودكشى هست...آروم حركت كردم و رفتم روى تختم نشستم: زنگ بزن به بابا و بگو رضايت بده! وگرنه اينبار ديگه كوتاه نميام!مامان پا شد و با پشت دست اشكاشو پاك كرد: روناك نكن... با خودت و ما اين كارو نكن... جوونى! نميدونى چى مى خواى! نكن روناك...داد زدم: زنگ ميزنى يا نه؟!انگار فهميده بود بايد بين بد و بدتر يكى رو انتخاب كنه! و انگار ميترسيد كه يه لحظه م تنهام بزاره! از همون جا داد زد: راميار تلفنو بيار واسم!راميار با سرعت نور خودشو رسوند! مامان شماره ى بابا رو گرفت... بدون اينكه سلام كنه سريع گفت: رضايت بده! نمى خوام دخترمو از دست بدم!بابا: من سرم بره راضى نميشم دخترم كور بشه! اين همه آدم... يكى ديگه چشمشو بده بهش...مامان ناليد: خودشو ميكشه... ميكشه... مى فهمى؟!بابا: غلط كرده! مگه شهر هرته؟! اصلا تو اونجا چى كاره اى؟!بعدش گوشى رو قطع كرد! پوزخند زدم: ديدى كه... اون نگران كور شدن من نيست... كلا از خداشه من خودمو بكشم! تو هم از اون بدتر... حالام واسم فيلم نيا... الآنم برو بيرون حوصله ى گريه و زارى رو ندارم...مامان نا اميد چند لحظه نگام كرد و براى بار آخر گفت: با من اين كارو نكن...و رفت بيرون... ميدونست اگه نره خودم بيرونش ميكنم! ميدونست وقتى يه حرفى ميزنم ازش برنميگردم... به محض بيرون رفتنش از اتاق، پا شدم و رفتم در اتاقمو قفل كردم! اه! راميارم كه اين چهارپايه رو برد... لعنتى! الآن برم بيرون شك مى كنن حتما... رفتم توى حموم... جلوى آينه وايسادم... يه لحظه فكر كردم! الان بايد برم توى آبو خودمو بكشم؟! ببينم تو فيلما لخت كه نميشن بعد خودشونو بكشن؟؟؟! نه ديگه همينجا ميشينم ميزنم! ولى چرا اينجا؟! رو تختم نخوابم؟! يا تو وان؟! وان كلاسش بيشتره! خاك تو سرم كه به چيا فكر ميكنم...بازم صداى سرفه هاى مرده مى اومد... زنگ گوشيم بود... اهميتى ندادم و تيغو گذاشتم يه گوشه و لباسامو كندم... اين بار ديگه در قفل بود و هيچ راهى واسه نجات پيدا كردنم نيست... آب گرمو باز كردم و وانو پرش كردم...اول خواستم با همون لباس زير برم زير آب ولى پشيمون شدم... حالا جنازه مو لخت ببينن؟! زنده بوديم كار درست و حسابى نكريدم كه پاى ثوابمون نوشته بشه... مرده مون لا اقل گناه كار نباشه.... والا... برگشتم تو اتاقم...يه نگاه به ساعت انداختم... هفت و چهل و پنج دقيقه بود... در كمدمو باز كردم... صداى زنگ اف اف مى اومد... اهميتى ندادم و يه دست از لباسايى كه اون روز با برسام خريديمو پوشيدم... انگار باور كرده بودم كه قراره بميرم...يه پيراهن سفيد ساده... نه خيلى باز بود و نه خيلى بسته... بلنديشم تا سر زانوم بود... موهامو باز و پريشونشون كردم... آخرشم نتونستم كوتاشون كنم...سر و صدايى از پايين مى اومد... صداى سلام و عليك بود... تيغو برداشتم و رفتم توى وان... آب گرم پوستمو نوازش ميداد و يه حس آرامشو توم ايجاد ميكرد... اين بار مغزم خالى نبود... برعكس فعال فعال بود... همه ى لحظه هايى كه با برسام داشتم جلوى چشمم بود... آغوشش... چقدر پر اطمينان بود... و چقدر گرم...تيغو روى دستم آوردم و... يه برش... يه برش كم... جراتشو ندارم... خون از دستم مى اومد... ولى نه اونقدر زياد كه باعث بشه بميرم... روناك تو باجربزه اى... بزن... سر و صدا بيشتر شده بود... انگار داشتن مى اومدن بالا...يه برش ديگه... و اين بار عميق... خون از دستم فوران زد... چشامو بستم... اشك رو گونه م جارى شده بود... داشتم به خودم اعتراف ميكردم... من از همون شب تولد سپيده از برسام خوشم اومده بود... ولى... نميخواستم باور كنم... همون روناك يه دنده عاشق شده... چشامو بستم كه اشكم ريخت رو دستم و با خونم مخلوط شد... تيغ تو دستم مى لرزيد... نتونستم نگهش دارم... تيغ افتاد كف حموم...برسام منو ببخش كه نتونستم واست كارى كنم... بودنم به دردت نخورد... شايد با مردنم از دست يه ديوونه راحت شى! ديوونه اى كه ميخواست تو رم مثل خودش ديوونه كنه... صداى داد مى اومد...يه زن جيغ ميزد و اسممو صدا ميزد... مامان بود... دم مرگم هم ولم نميكنه! چشام نيمه باز بود... حالا كه كار از كار گذشته بود دلم ميخواست يكم بيشتر زنده بمونم... ولى... چشام بسته شد و ديگه هيچ صدايى نبود...17 تير... ساعت ... 14:20 ... ( پنج ساعت و بيست و پنج دقيقه ى قبل...)واسم سخت بود... خيلى سخت... تا حالا توى همچين شرايطى نبودم... طبيعى شم اين بود... به اين فكر نمى كردم كه چرا ديگه نمى بينم... به اين فكر ميكردم كه دلشو شكوندم... بد شكوندم... پا شدم و خودمو به پنجره رسوندم... خوبيش اين بود كه همه ى جاى خونه رو حفظ بودم و هرچند سخت، ولى مى تونستم از پس خودم بربيام... حالا اومدم پشت پنجره چيكار كنم؟! من كه هيچى نمى بينم... مى خواستم برم توى اتاق يكم استراحت كنم كه صداى زنگ گوشيم بلند شد... از جيبم درش آوردم و جواب دادم:- بفرمائيد...- همايونى هستم...سريع شناختمش...- بفرمائيد دكتر...- راستش من بايد باهاتون صحبت كنم... شما تشريف مياريد يا من مزاحم شم؟!- اين حرفا چيه؟! خوش حال ميشم در خدمت باشم...- پس آدرسو لطف كنيد...- يادداشت بفرمائيد... زعفرانيه... فلاحى... در خدمتم...از دكتر كه خداحافظى كردم درو باز گذاشتم و منتظرش نشستم...چند دقيقه نگذشته بود كه مژده جون اومد: برسام چرا درو باز گذاشتى؟!- منتظر دكتر بودم عزيزم...نشست كنارم: امروز بعد از مرخص شدن تو برسينو برديم بيمارستان... نمى دونم اين بلاها چيه سرمون مياد...با نگرانى گفتم: برسينو واسه چى؟!- روناك كه زنگ زد و گفت مرخص شدى و نتيجه چى بود خيلى ناراحت شدم... امير اومد تو اتاق و ازم پرسيد قضيه چيه... با گريه واسش تعريف كردم... برسينم پشت در همه چيزو شنيده بود و همونجا از حال رفته بود... برديمش بيمارستان... هنوز اونجاست... منم اومدم پيش تو...- مژده جون برسين بيشتر به تو احتياج داره نه من...دستمو گرفت و بلندم كرد: برو بگير بخواب... دكتر اومد بيدارت ميكنم...نخواستم دلشو بشكونم... رفتيم توى اتاقمو روى تخت دراز كشيدم... يه لحظه ياد اون روز كه اومدم روناكو بيدارش كنم و چه جيغى زد افتادم... مژده جون رفت بيرون و منم سعى كردم بخوابم...بيدار كه شدم حس كردم براى يه لحظه يه نور كمرنگى به چشمم خورد... چشامو بستم و باز كردم... همه چيز تار بود... خيلى تار... بازم بستمشون... نور داشت اذيتم مى كرد... دستمو روى تخت چرخوندم... مى خواستم گوشيمو پيدا كنم كه در باز شد و مژده جون اومد تو: بيدارى مادر؟!- همين الآن بيدار شدم... دكتر اومده؟!- پايين منتظره... بزار كمكت كنم...دستمو گرفت و عصامو داد دستم و با هم رفتيم پايين...دكتر: به به آقاى دكتر... بى موقع مزاحم شدم؟- اين حرفا چيه؟! بفرمائيد...نشستم روى يه مبل و منتظر شدم دكتر حرف بزنه...- مثل پسرم دوستون دارم... حس مى كنم دلتون پاكه... مطمئنم كه حسم هم اشتباه نيست... ولى...هيچى نگفتم و بازم منتظر شدم ادامه بده...- تغييرى تو بيناييت ايجاد نشده؟!- راستش الآن كه از خواب بيدار شدم ... يه لحظه نور پنجره چشامو اذيت كرد...دكتر ساكت شد... چند لحظه بعد با صداى آرومى گفت: پس تشخيصم...- مشكلى پيش اومده؟؟!با صداى سر حالى گفت: نه اتفاقا نشونه ى خوبى يه... ببينيد دكتر... به علت ضربه اى كه به سرتون خورده بود دچار نابينايى موقت شده بودين و عصباى بيناييتون براى مدتى از كار افتاده بودن... اولش اميدوار بودم اين تشخيصم درست بوده باشه ولى با آزمايش بعدى متوجه شدم كه نمى تونىپين ديگه ببينين... اما بازم شك داشتم به اين مورد... واسه همين با يه دكتر خوب مشورت كردم و به اين نتيجه رسيديم كه بينايى شما تا حداكثر چند ساعت ديگه برميگرده... حالا كه اينو گفتين ديگه مطمئن شدم ولى...اين بار گفتم: ولى چى؟!دكتر : ممكنه به علت ضعيف شدن عصباى چشمتون بازم بينايى تون رو از دست بدين... ساده بگم بايد چشماتون عمل بشه...هيچى نگفتم... صداى مژده جون منو به خودم آورد: اين كه خيلي عاليه...دكتر: درسته اما... واضح بگم اين عمل ريسكش خيلي بالاس... يعني امكانش هست كه بعد از اين عمل ديگه اگه قرنيه اي هم پيدا شد به دردتون نخوره...هم من و هم مژده جون ساكت بوديم... جو بدي بود... حتي دكتر هم ديگه چيزي نميگفت...چشام بسته بود...دكتر: خانوم برديا خواهشا پرده ها رو بكشيد و چراغو خاموش كنيد...صداى كشيده شدن پرده ها مى اومد... بعدشم صداى كليد هاى برق...دكتر كمكم كرد كه روى كاناپه دراز بكشم... چشام هنوزم بسته بود...دكتر: حالا آروم چشماتونو باز كنيد... ديگه نورى نيست كه اذيتتون كنه...آروم چشامو باز كردم... هيچى ديده نمى شد...دكتر: چيزى ميبينين؟!- هيچى...- ببندين و دوباره امتحان كنيد...بازم چشامو بستم و آروم بازشون كردم... بازم نور خورد تو چشم... سريع بستمشون...دكتر: عكس العملتون عالي و سريع بود... زود نور و دريافت كردين...چشامو نيمه باز كردم... نور هنوز جلوي چشمم بود و تصاوير گنگ و نامفهوم...دكتر: تا حداكثر سه ساعت ديگه بيناييتون تقريبا برميگرده... هر لحظه نور ها بيشتر ميشن... اولش يكم سخته ولي كم كم عادي ميشه... ولي حرفامو فراموش نكنين... هرچه زودتر اقدام كنيد بهتره... عذر مي خوام كه وقتتون رو گرفتم... با اجازه...مژده جون دكترو راهنمايي ش كرد و برگشت و نشست رو به روم... هر دومون ساكت بوديم...مژده جون: برسام ميخواي چيكار كني؟! بهتر نيست صبر كني تا يه قرنيه گيرت بياد؟!چيزي نگفتم... نمي خواستم باچشمايي كه مال خودم نيست ببينم... حتي اگه تموم عمرم نابينا باقي مي موندم... فقط دلم يه چيزي رو ميخواست... براي بار آخر روناكو مي ديدم... دلم مي خواست اون صورت شيطونو يه بار خوب نگاه كنم... تا تمام عمرم همون تصوير تو ذهنم هك بشه...اون چند ساعتي رو كه دكتر گفت رو چشامو بسته بودم... اما نور ها رو از پشت پلكم حس مي كردم... اونقدر چشام بسته بود كه خوابم برد... با صداي مژده جون بيدار شدم... بدون اينكه چشم باز كنم گفتم: حال برسين چطوره؟!- برسين خوبه... تو بهتر نشدي؟! چشاتو وا كن...آروم چشامو باز كردم... يه تصوير گنگ از صورت مژده جون جلوم بود... چند بار پلك زدم... تصوير واضح تر شد... مي خواستم دستمو به چشام بكشم كه يادم اومد دكتر لحظه ي آخر گفت: حتي اگه تصاوير گنگ بود چشاتو خسته نكن... بزار آروم آروم كار خودشو بكنه...مژده جون منتظر بود من حرفي بزنم: چي شد؟سرمو تكون دادم: مي بينم...صداش پر از خوش حالي شد: خدا رو شكر... خدايا شكرت... برم به برسين بگم...بعدش پا شد و نمي دونم كجا رفت... بازم چشامو بستم... هرچند دقيقه يه بار چشامو باز و بسته مي كردم و هر لحظه تصاوير واضح تر مي شد... اما هنوز تار بود... صداي مژده جونو شنيدم:- نه مادر... اگه باور نمي كني خودت بيا ببين... ولي الآن نه... يكم كه گذشت بعد بيا... تو هم بايد استراحت كني... آره بيا با خودش حرف بزن...بعد گوشيو گرفت سمتم... چقدر دلم واسه برسين تنگ شده بود...برسين با بغض گفت: برسام؟!- جانم آبجي كوچولو؟!- حالت خوبه؟! بهتري؟!- مي بينم عزيزم... خودتو ناراحت نكن...- باشه قربونت برم... منم زود ميام پيشت... خونه باشيا...در حالي كه مطمئن نبودم گفتم: هستم عزيزم...بعد ازش خداحافظي كردم...گوشي مژده جونو بهش دادم و گوشي خودمو برداشتم... شماره ي روناكو گرفتم... ولي جواب نداد... چند بار ديگه... نا اميد به شيوا زنگ زدم... چندتا بوق خورد كه گوشيو برداشت: بفرمائيد...- برسامم شيوا جان...يهو شيوا زد زير گريه... يه نگاه به اطرافم انداختم... حالا تصاوير خيلي واضح تر شده بودن... مژده جون تو آَشپزخونه بود... پس با خيال راحت گفتم: چي شده شيوا جان؟- روناك داشت خودشو مي كشت...سريع گفتم: چي؟!- راميار ديدش... الآنم تو اتاقشه نمي دونم داره چيكار ميكنه؟!با حال نگراني كه داشتم نبايد ميزاشتم شيوا نگران باشه... با همون لحن هميشگي گفتم: نگران نباش... خودش يكم كه بگذره آروم ميشه... منم الان دارم ميام اونجا...- با كي مياي؟!- خودم تنها... فعلا جلوي پامو مي بينم... شيوا؟!- بله؟!- قرصاتو فراموش نكن... الانم حالت خوب نيست...- باشه يادم مي مونه...گوشيو قطع كردم و سريع راه افتادم... مژده جون دويد دنبالم : كجا ميري پسر؟!- كار دارم قربونت برم... زود برمي گردم...- تو هنوز خوب نشدي آخه...برگشتم و صورتشو بوسيدم: نگران نباش عزيز دلم... زودي ميام...بعد با خودم زمزمه كردم: فقط خدا كنه اين دختره ي ديوونه كاري نكرده باشه...سوئيچو برداشتم و از خونه زدم بيرون... هنوز ديدم اونطور كه طبيعي باشه نبود اما خب مي تونستم همه چيزو تشخيص بدم... پشت فرمون نشستم و همون طور كه شماره ي روناكو مي گرفتم با سرعت باد مي روندم... نيم ساعت بعد جلوي خونه شون بودم...زنگو زدم كه شيوا درو باز كرد...شيوا: يك ساعته تو اتاقشه... نمي دونم داره چيكار ميكنه... از ترسم نرفتم پشت درش...دويدم بالا... راميار نگران نگام مي كرد... يه لبخند بهش زدم و رفتم سمت اتاق روناك... شيوام پشت سرم گريه مي كرد... برگشتم سمتش: شيوا جان آروم باش... الانم برو پايين...در زدم: روناك جان... عزيزم درو باز كن... برسامم...شماره شو گرفتم... صداي گوشيش مي اومد... ولي هيچ صدايي از خودش در نمي اومد... دل شوره گرفته بودم... راميار نگام كرد... نگاش خيلي معصوم بود... هولش دادم عقب و با يه ضربه ي محكم درو شكوندم... وارد اتاق كه شدم خبري از روناك نبود...شيوا هنوز گريه مي كرد... خودم تو موقعيتي نبودم كه بخوام اونو آروم كنم...با قدماي سريع خودمو به حموم رسوندم... در حمومو كه باز كردم يه لحظه دلم خواست كاش الان كور بودم...روناك غرق خون و چشاش بسته بود... آروم رفتم سمتش ... لباس سفيدش قرمز شده بود و فقط يه جاهايي ش سفيد باقي مونده بود...بغض تو گلوم چنگ بست... دستمو بردم زيرش و از توي آب آوردمش بيرون...خون از دستش مي رفت... بردمش بيرون... خوابوندمش رو تخت... شيوا غش كرده بود... در كمد روناكو باز كرد و يه مانتوي سفيد در آوردم و جرش دادم... دستشو بستم و روتختي رو كشيدم روش و بازم بغلش كردم... ناخود آگاه داشتم گريه مي كردم... همونطور كه مي رفتم سمت در داد زدم: راميار به 115 زنگ بزن و آدرس بده...نگران شيوا بودم... مي دونستم فشاراي عصبي روش زياده... اما بيشتر از اون نگران روناك بودم... ديوونه آخه اين چه كاري بود؟!گذاشتمش تو ماشينو سريع نشستم پشت فرمون... ديگه اهميتي نمي دادم چشام تار مي بينه يا نه... فقط گاز مي دادم... يه نگام به روناك بود و يه نگام به جاده...- طاقت بيار عزيزم... الآن مي رسيم...از بين ماشينا لايي مي كشيدم... خودمم نمي دونم چه طوري با اون همه سرعت ماشينو كنترل مي كردم...جلوي بيمارستان سريع روناكو بغلش كردم و دويدم داخل... از همون دم در داد زدم: برانكارد بياريد...يه پرستار دويد سمتم... دوباره داد زدم: برانكارد بياريد...يه دكتر اومد سمتم : اينجا چه خبره؟!سريع شناختمش.. همون پسري بود كه روز تولد سپيده با روناك بود... سانيار... يه دفعه نگاش به جسم روي دست من كشيده شد... آب دهنشو قورت داد و زمزمه كرد: روناك...بدون اينكه بهش اهميت بدم دويدم سمت يه اتاق...سانيار دويد دنبالم و در همون حال داد زد: خانوم نيازي دكتر حبيبي رو خبر كنيد...تا روناكو گذاشتم رو تخت سانيار رفت سمتش... همون لحظه يه دكتر ديگه م اومد و منو بيرونم كردن... دلم نمي خواست سانيار به روناك دست بزنه... ولي چاره ي ديگه اي هم نداشتم...جلوي در روي يه صندلي نشستم و دستمو بردم لاي موهام... مغزم ديگه كار نمي كرد... اين روزاي مزخرف كي ميخوان تموم شن؟! هليا از اون طرف مريضه و معلوم نيست چند روز ديگه چه بلايي سرش بياد... چشم خودم و حالام كه اين دختره ديوونه...رفتم بيرونو از تو ماشين گوشيمو برداشتم و شماره ي خونه شونو گرفتم... راميار گوشيو برداشت...- راميار جان مامانت چه طوره؟!- حالش خوبه ولي داره گريه مي كنه...- بهش بگو روناك خوبه... خب؟! من الان زنگ ميزنم يكي بياد پيشتون... نگران نباش...گوشيو قطع كردم و سريع به مژده جون زنگ زدم و قضيه رو واسش گفتم و فرستادمش پيش شيوا... مي خواستم برم سمت اتاق هليا كه محمودو تو راهرو ديدم...محمود: اينجا چه خبره برسام؟- خودمم نمي دونم... پاك گيج شدم... هليا چطوره؟!- اوضاعش اصلا خوب نيست...بعد آروم زمزمه كرد: معلوم نيست تا چند روز دووم بياره...نفسمو دادم بيرون: دارم ميرم ببينمش...محمود سرشو تكون داد و آدرس اتاقو بهم داد... از پشت شيشه ديدمش... همه ي موهاش ريخته بود و يه شال رو شونه ش بود... زير چشاش گود رفته بود و لاغر شده بود...با ديدنم بي رمق يه لبخند زد و زمزمه كرد: خوبي؟!طاقتشو نداشتم... هليا رو مثل برسين دوست داشتم... پاك بود... حقش نبود... به روش لبخند زدم و سرمو آروم تكون دادم... خنديد... حتي تو همون حالت هم نگران حال من بود... همونطور مي خنديد... مي خواستم برم پيشش ولي مي دونستم نمي شه... هنوزم داشت مي خنديد... يه خنده ي ابدي... يه خنده كه تا هميشه رو لباش مي موند... انگار فقط منتظر بود منو ببينه و بخنده... بخنده واسه هميشه...
آروم چشم باز كردم… هيچكى تو اتاق نبود... پس چرا توى رمانا و فيلما هميشه وقتى يكى به هوش مياد همه دورش جمع ميشن؟! خاك تو سرم كنن كه تو اين حالم به چيا فكر ميكنم...تنم سست و بي حال بود... حس كوفتگي داشتم... با اينكه همين الان از خواب بيدار شده بودم بازم خوابم مي اومد... چشامو بستم و طولي نكشيد كه بازم خوابم برد...صبح بود كه چشامو باز كردم... برسام كنارم نشسته بود... تو اون لباس سرتا پا مشكي يه حسي رو بهم انتقال ميداد... يه حس خوب... هم غم و هم آرامش... آه عميقمو با يه نفس آروم و بى صدا دادم بيرون... نمى خواستم حرف بزنم كه صدامو بشنوه... به روبرو خيره شده بود... چشامو تو چشاش دوختم... بهم خيره شد... يه لحظه ازش ترسيدم... اين چرا اينجورى كرد؟؟؟!چشامو بستم و دوباره باز كردم! با پوزخند گفت:- مى خواستى چيو ثابت كنى؟!ديگه واقعا هنگ كردم...- تو از كجا فهميدى من به هوش اومدم؟!خيلى جدى گفت: كور كه نيستم... ديدم چشاتو باز كردى!بعد خم شد رو صورتم: ببين روناك، از اين بچه بازيا بدم مياد...اخم كردم... دستمو گرفتم به لبه ى تخت كه به كمكش پا شم كه آخم در اومد... برخلاف انتظارم برسام هيچ كمكى بهم نكرد...زبونمو رو لبم چرخوندم و نا اميد دراز كشيدم...- پس تو مى بينى؟؟؟!- ناراحتى؟!آروم گفتم: باز چه مرگته؟!دستشو گذاشت زير چونه مو سرمو داد بالا: خوش ندارم تا تقى به توقى بخوره بزنى رگ دستتو پاره كنى...ابرومو انداختم بالا: اگه خيلى نگرانم بودى مى اومدى نجاتم مى دادى!ازم فاصله گرفت و پا شد و رفت سمت پنجره: آخه بى انصاف اين چه كارى بود؟؟!لبامو جمع كردم... با خودم فكر كردم...اين كه مي بينه... پس خوب شد نمردما... خنده م گرفت... هنوز خل بودم...- نمى خواستم اگه نمى تونم واست كارى كنم زنده باشم...برگشت و خيلى جدى نگام كرد... از نگاش ترسيدم... انگار حالا كه نمردم خودش ميخواست بكشتم... وقتى ديد هيچى نميگم آروم تر گفت: روناك مى دونستم ديوونه اى... ولى واقعا فكر نميكردم تا اين حد...تا اومدم جوابشو بدم در باز شد و مامان و بابا اومدن تو... مامان از همون لحظه كه اومد تو زد زير گريه... اين اواخر عجيب تغيير حالت داده بود... نمي دونم شايد هميشه همين طور بود ولي من نمي خواستم قبول كنم...بابا با سرزنش نگام مي كرد و مامان هنوز گريه مي كرد... چند لحظه بعد سانيار و يه سري ديگه م اومدن تو...سانيار: خاله گريه نكن... روناك هنوز بايد استراحت كنه... تنهاش بزاريد...- آره همه بريد بيرون فقط برسام بمونه...سانيار يه جوري نگام كرد و بعد پوزخندي زد و رفت بيرون... برسام بدون هيچ حرفي كنارم نشست...- جوگير نشو گفتم بموني... مي خواستم حال اين سانيارو بگيرم...توي اون عصبانيتم نتونست نخنده...- حالا بگو بينم چي شد يهو چشات خوب شد؟!بهم چشم غره رفت: اينجوري نمي توني بحثو عوض كني... وقتي خوب شدي خودم مي دونم چطوري به حسابت برسم...چشامو لوچ كردم: اي واي ترسيدم...اومد نزديكم: مي خواي يه كاري كنم بترسي؟!- من كه از خدامه اين كارا...بازم بم چشم غره و رفت و زير لب گفت: ديوونه...- جون بري بگو ديگه... چي شد خوب شدي؟!- اسممو درست بگو...- من ميگم بري... تو هم هيچكاري نميتوني بكني...نفسشو با صدا داد بيرون: از دست تو... دكتر همايوني گفت بينايي م موقت و يه عمل لازمه... همون روز اومدم خونه تون كه...ميون حرفش پريدم: واي مثل اين فيلما تو نجاتم دادي؟! تو لحظه ي آخر؟! عاشقتم برسام...بازم خنديد: بخواب روناك حالت خوب نيست...- من حالم خوبه... خب بعدش چي شد؟! وايسا بينم تو چرا سرتا پا مشكي پوشيدي؟! نكنه من واقعا مردم؟!يه لحظه ساكت شد و بعد گفت: هليا...حس كردم همون يه ذره انرژي هم كه داشتم تحليل رفت... در باز شد و برسين با غر غر اومد تو : روناك من اين پسرخاله تو مي كشما...چشامو درشت كردم: چرا؟!- هي گير ميده... پسره ي پررو... به زور گذاشت بيام تو...خنديدم: سانيار به هركسي گير نميده...گيج نگام كرد: ها؟!- هيچي...به سرتاپاش نگاه كردم... اونم مشكي پوشيده بود... بازم دلم گرفت... هليا رو خيلي دوست داشتم... برسام روبه پنجره ايستاده بود و تو خلوت مردونه ي خودش بود... حالم بد شده بود... حالت تهوع داشتم...- من چند روزه بي هوشم؟!برسين لباشو گزيد: يه هفته س... روزي كه تو خودكشي كردي هليام رفت... خيلي روزاي سختي بود... هنوزم هست...هيچي نگفتم... كاش مي شد هليا نمي رفت... ولي به آرزوش رسيده بود... به قول خودش حداقل به يكي از آرزو هاش رسيده بود...دو روز بعد از بيمارستان مرخص شدم... گويا تو مدتي كه بي هوش بودم برسام هم چشماشو عمل كرده بود و ديگه چشاش خوب شده بود... بخاطر برسام خوش حال بودم و بخاطر هليا ناراحت... ولي هنوزم يه نقطه ي گنگ توي زندگيم بود و هنوزم آزارم ميداد... رابطه ي مامان و برسام...برسام كمكم كرد از ماشين پياده شم... در خونه ي آيهان اينا باز شد... آيهان بود... اومد طرفمون: مرخص شدي؟!- نه هنوز رو تخت بيمارستانم...آيهان: تو اين حالم ول نميكني؟!- هوي... من حالم از تو بهتره...برسام بازومو فشار داد...- چه خبرته بابا... مثلا مريضما...آيهان: تو كه گفتي حالت خوبه...
- خوبم ولي دليل نميشه كه اينجوري بازومو فشار بده...برسام عصباني شد... ديدم اگه بيشتر غر بزنم ميزنه شتكم ميكنه ترجيح دادم هيچي نگم...- جايي ميري آيهان؟- آره ديگه دارم رفع زحمت ميكنم...اخم كردم: يعني چي؟!دستشو رو هوا تكون داد و يه سوت كوتاه زد: امريكا...گيج گفتم: كي برميگردي؟- معلوم نيست... شايد هيچوقت...- پس يلدا چي؟!برسام نگام كرد... منتظر بود بگم بريم خونه...- برسام جان ميشه تنهامون بزاري؟خيلي عادي گفت: حتما... فقط نبايد زياد تو گرما وايسي...آروم ادامه داد: واست ضرر داره...بعدش يه نگاه بهم انداخت و رفت داخل خونه مون... آيهان اومد نزديكم...- حالا بگو بينم كدوم گوري... يعني كجا ميرفتي؟!خنديد: از دست تو دختر.... گفتم كه دارم ميرم امريكا...- پس يلدا چي؟! مگه قرار نبود بري دنبالش؟!يه لبخند غمگين زد: مي خواستم... اما دير جنبيدم... ازدواج كرد...- اما...- رفتم سراغش... گفت شوهرم پيره... ولي باهام مهربونه...بعد يه لبخند ديگه زد: اينم قسمت ماست ديگه... بي خيال... خب فعلا...هي هر كاري كردم گريه م بگيره نشد... خدايا يه چيز تو من مثل بقيه ي آدما مي آفريدي... لا اقل يكم احساست به خرج مي دادم...آيهان: تو چرا قيافه تو همچين كردي؟!- مي خوام گريه كنم ولي نميشه...قهقه ش رفت هوا... خودمم خنده م گرفت...آيهان: روناك... روناك... از دست تو... خب ديگه من برم... يكم ديگه بمونم از رفتن پشيمون ميشم...به سنگ جلوي پام لگد زدم و شوتش كردم... جدي جدي داشت ميرفت... آيهانو دوست داشتم... و اين كه نمي تونستم گريه كنم دليل اينكه دوسش نداشتم نبود... آيهان همون طور كه عقب عقب مي رفت گفت: خب ديگه خداحافظ...سرمو تكون دادم: بگو به اميد ديدار...رفت و سوار ماشينش شد... تيك آف كشيد كه خنديدم... خودشم خنديد...- ماشينو ديگه كجا مي بري؟!- فروختمش... دم فرودگاه تحويلش ميدم... به اميد ديدار...و گاز داد و رفت... سرمو تكون دادم و با خنده رفتم سمت در... تا خواستم در بزنم در باز شد... برسام سريع گفت:- رفت؟!- اوهوم...برسام: چي بهش گفتي كه قهقه ش رفت هوا؟!چپ چپ نگاش كردم... اونقدر عصباني بود كه با يه من عسلم نمي شد خوردش... داشت مي رفت جلو كه واسش پا گرفتم ولي عوض اينكه بيفته پاشو از رو پام رد كرد كه باعث شد پاي خودم سر بخوره و نزديك بود بيفتم كه تو هوا گرفتم...با عصبانيت گفت: دختره ي ديوونه...- خودت ديوونه اي...- روناك با اعصاب من بازي نكن...- پس با چي بازي كنم؟!نفسشو با حرص داد بيرون... با خنده گفتم:- برسام؟!بي هوا گفت: جانم؟!كلي ذوق كردم... چپ چپ نگام كرد كه خودمو لوس كردم و بش چسبيدم...برسام: روناك نكن زشته... يه هو شيوا مياد مي بينتمون زشته...يه دفعه داغ كردم: خيلي واست مهمه؟! شيوا؟! شيوا؟! مي ترسي جلوي عشقت زنتو بغل كني؟! آره مي ترسي... خاك تو سر منه احمق كه عاشق تو شدم... تو لياقت منو نداري... تف به روت بياد... من به خاطر كي ميخواستم خودمو بكشم؟! تو يه هرزه اي... هر...هنوز حرفم تموم نشده بود كه با سيلي اي كه به صورتم خورد حرف تو دهنم ماسيد... گيج بهش نگاه كردم... چرا از سيلي ش ناراحت نشدم؟! عوض اينكه بهش بگم به چه حقي منو زدي؟! تو دلم مي خواستم يكي ديگه م بزنتم و بگه حق نداري در موردم اين طوري فكر كني...با عصبانيت گفت: دفعه ي آخرت باشه اين حرفو ميزني... فهميدي؟!داد زدم: چيه؟! حقيقت تلخه نه؟!برسام دستمو كشيد و همون طور كه از خونه ميزد بيرون منم دنبال خودش كشوند... در ماشينشو باز كرد و انداختم تو و درو محكم بست... بي اختيار ياد شب بله برون افتادم... رفت سمت اف اف و يه چيزايي گفت و بعد خودشم برگشت و سوار شد و با سرعت نور راه افتاد...برسام: تو چه فكري پيش خودت كردي كه اون حرفا رو زدي؟! ها؟!بهش اهميتي ندادم و نگامو به يه فراري سفيد كه باهامون مي اومد دوختم...برسام: با توام... جواب منو بده...برگشتم و نگاش كردم: يه دقيقه ساكت باش ببينم اين پسره داره چه آهنگي گوش ميكنه...برسام گيج نگام كرد... انگار يادش رفت چي مي خواست بگه...گوشامو يكم بيشتر تيز كردم... ااااااااا! اين كه Taking back my love انريكه س... آخي چقدر دلم واسه اين آهنگه كه شب تولد يپيده خونديم تنگ شده بود...برسام: روناك؟!- ها؟! بابا يه دقيقه آروم باش... خب تموم شد... حالا بنال... يعني بگو...نفسشو با حرص داد بيرون و پيچيد تو كوچه... جلوي ساختمون نگه داشت... نگام به كارگرايي كه داشتن يه دروازه رو رنگ ميزدن افتاد...برسام دستمو گرفت و باهم رفتيم تو خونه ش... درو باز كرد و من داخل شدم... خودشم اومد تو و درو بست و تكيه شو داد به در...- حالا مثلا چرا آورديم اينجا؟!به يه مبل اشاره كرد: بشين اونجا...- الان فكر كردي من به حرفت گوش ميكنم؟!آروم گفت: روناك برو بشين...نشستم رو زمين: دوست دارم اينجا بشينم... زوره؟!با خنده روبه روم نشست و گفت: حالا درست و واضح بگو ببينم منظورت از معشوقه و اين چرت و پرتا چي بود؟!يه نگاه عاقل اندر سفيهانه بهش انداختم...- تو چرت و پرت ميگي يا من؟! يعني مي خواي بگي تو با مامان با هم رابطه ندارين؟!يه لحظه با دهن نيمه باز نگام كرد و بعد يهو زد زير خنده... حالا نخند كي بخند... منم عين ديوونه ها باهاش مي خنديدم... يه دفعه خنده ش قطع شد و گفت: روناك بخدا من به سالم بودن تو شك دارم...يهو منم مثل خودش جدي شدم: آي آي... نداشتيما... تو كه از من خل تري...بعدشم مي خواستم مثلا خير سرم ناز كنم و پا شم برم كه دستمو كشيد و نزاشت پا شم...برسام: بشين بابا قهر كردن بهت نمياد... من همون روناك ديوونه رو دوست دارم...يه لحظه نفهميدم چي گفت...- چي؟! گفتي دوستم داري؟!يه لبخند موذيانه زد: نه... من كي همچين حرفي زدم؟!- همين الان خودت گفتي...- من نگفتم...نا اميد گفتم: باشه بابا... داشتي از روابط بين مادر زن و داماد حرف ميزدي...خنديد و سرشو تكون داد: نبايد مي گفتم ولي... مادر تو يكي از بيماراي منه...اين بار دهن من وا موند : ها؟!- ببين روناك... بعد از طلاق پدر و مادرت، مادرت خيلي از لحاظ روحي آسيب مي بينه... اون درواقع نمي دونست پدرتو دوست داره يا نه... بزار ساده بگم... مادرت عاشق پدرت بود...- اما اونا هميشه باهم مشكل داشتن...- درسته... بخاطر اينكه مادرت خودش انتخاب نكرده بود... پدرتو بهش تحميل كرده بودن... با وجود عشق زيادي كه بهش داشته... البته بعد از ازدواج عاشقش شده بود... ولي چون به زور پدرش ازدواج كرده بوده نمي تونسته با اين موضوع كنار بياد و هميشه پدرتو حرص ميداده... يه جوري رفتار ميكرده كه انگار دوستش نداره... در واقع به يه بيمار رواني تبديل شده بود... پدرتم بجاي اينكه دركش كنه اونو از خودش دورتر مي كرده... اين دعوا ها ادامه پيدا كرده تا كار بيخ پيدا كرده... يعني ديگه هردوشون از هم خسته شدن... بدون اينكه بخوان... و كار به طلاق كشيده شده...ساكت بودم و هيچي نمي گفتم...- چرا ساكتي؟!- روز مسابقه در مورد چي حرف ميزدين؟!تا اومد جواب بده يهو صداي كيه كيه ي گوشيم پيچيد... بعد اين همه آهنگ زنگي كه عوض كردم هنوز صداي داد بابا اتي واسم يه چيز ديگه بود...با حرص گوشيو از جيب شلوار تنگم درآوردم ... نارون بود... نمي خواستم جواب بدم كه برسام گفت: جواب بده...جواب دادم: مرض داري بد موقع مزاحم ميشي؟!نارون: گمشو بابا... كنكورو تر زدي؟!- بي تربيت!- پيش برسامي؟!- نارون كشمش يه دمي هم داره... آقا برسامي... برسام خاني... راحت باشا...- روناك ميگم دانشگاه قبول شدي؟!خنديدم: نمي دونم...نارون: نمي دوني؟! چند روزه جوابا اومدن خنگول؟!- انتخاب رشته كردم ولي جوابا رو نگرفتم... مگه جوابا آخر شهريور نمياد؟! در ضمن خنگول تو و اون شراره اين... تو بگو بينم چه گهي زدي؟!- به من مي گه بي تربيت... آره ولى داييم كه تو وزارت علوم هست؟! اون جوابا رو زودتر ميگه! هيچي باو... موندم سال ديگه...خنديدم...نارون: كوفت... فكر كردي تو قبول ميشي؟!- مسلما نه... شراره چي؟! حتما ميگه بيست ميشم...نارون خنديد: خر خون حقوق قبول شده...- بروووووووووووووو...- جون روني راست ميگم...- ناري؟!- كوفت! باز گفت ناري... بابا من ياد اون آهنگ مزخرفه مي افتم آخه...- باشه خب ديگه مزاحم نشو... باي...- هي روناك... كد ملي تو كه حفظم... اون يكي رم بده برم جوابشو از داييم بگيرم...شماره روي كارت ورود به جلسه رو واسش خوندم... بعدشم بدون اينكه مهلت حرف ديگه اي بهش بدم قطع كردم...رو به برسام گفتم: خب بگو...- ببين روناك... منطقي باش... مادرت يه عمر به پاتون نشسته... با اينكه زن جووني بوده اما ازدواج نكرده... بهت حق ميدم... خيلي از هم دور بودين اما اون اينو نمي خواست... هميشه فكر مي كرد تو دوستش نداري... واسه همين ازت دور ميشد... اون روزم چون مي ترسيد در مورد يه مسئله اي با تو صحبت كنه با من مشورت كرد... قرار شد من با تو صحبت كنم كه...نزاشتم حرفشو ادامه بده و پريدم وسط حرفش: در مورد چي؟!- يه آقايي هست كه آدم خوبيه... قرار شده با هم ازدواج كنن... البته با رضايت تو...بازم ساكت شدم... بابا آخه فكر منم باشين... امروز بايد همه چيو بفهمم؟! اول آيهان... بعدم اين همه ماجرا... ولي من هنوز همون روناك بي خيالم...- به من چه؟! مگه بابا واسه ازدواجش ازم نظر خواست كه مامان مي خواد؟!گيج نگام كرد... يه دفعه عصباني شد: ببينم روناك... تو جدي جدي اينقدر بي خيالي يا خودتو مي زني به اون راه؟!خنده م گرفت: ولمون كن بابا... خب بعدش...باز تا اومد حرف بزنه گوشيم زنگ خورد...- چيه نارون؟!- مثل آدم اون رمزو بخون...پوفي كردم و رمزو دوباره واسش خوندم...گوشيو قطع كردم و منتظر به برسام چشم دوختم: بعدش؟!- بعدش چي؟!يه دفعه يه چيزي يادم اومد:- ولي اون روز كه من اومدم خونه... حرفا تون مشكوك بود... تو ميگفتي شيوا آرومم كن... يعني چي؟! فكر كردي من بچه م؟!- فكر نمي كنم... مطمئنم... منظورم اين بود كه هميشه من با حرفام آرومت كردم حالا اينبار تو يه كاري واسم بكن... نمي خواستم...چشامو ريز كردم: نمي خواستي با من ازدواج كني ها؟!بعد با عصبانيت پا شدم و گفتم: لياقت منو نداري...مي خواستم برم سمت در كه دستمو كشيد: هميشه زود قضاوت كردي...- برو كنار...ابروشو انداخت بالا...- برو كنار ميگم بهت...باز ابروشو انداخت بالا...- پس مي خواي لج بازي كني ها؟!خنديد...گفتم: باشه قبوله...رفتم سمتشو انگشت اشاره مو زدم به سينه ش و خيلي جدي گفتم:
I give it all up, but I’m taking back my loveبيخيال همه چيز ميشم، عشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my loveعشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my loveعشقمو پس ميگيرم.
ازش فاصله گرفتم و همونطور كه مي خوندم دستمو بردم و ميز شيشه اي رو كه وسط هال بودو برگردوندم و شكوندم:
I’ve given you too muchزيادى بهت عشق ورزيدم.
But I’m taking back my loveاما حالا عشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my love, my love, my love, my love, my loveعشقمو پس ميگيرم،عشقمو،عشقمو،عشقمو، عشقمو.
يه نگاه به ميز خرد شده انداخت و يه تاي ابروشو داد بالا و با آرامش برخلاف من يه آهنگ عاشقانه خوند:
Over and over I look in your eyesبار ها و بارها تو چشات نگاه ميكنم.
You are all I desire, you have captured meتو تمام خواسته هاى من هستى، تو منو تسخير كردى.
I want to hold youمى خوام در آغوشت بگيرم.
I want to be close to youمى خوام پيشت باشم.
I never want to let goنمى خوام هيچوقت بزارى و از پيشم برى.
رفتم سمت مبلا و همه رو برگردوندم و انداختم:
I give it all up, but I’m taking back my loveبيخيال همه چيز ميشم، عشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my loveعشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my loveعشقمو پس ميگيرم.
پرده ها رو كشيدم و همه رو كندم... برسام دست به سينه نگام ميكرد...
I’ve given you too muchزيادى بهت عشق ورزيدم.
But I’m taking back my loveاما حالا عشقمو پس ميگيرم.
I’m taking back my love, my love, my love, my love, my loveعشقمو پس ميگيرم،عشقمو،عشقمو،عشقمو، عشقمو.
خنده م گرفت از ديوونه بازي هاي خودم و شعراي عاشقانه ي برسام:
I wish that this night would never endاى كاش اين شب هرگز تموم نميشد.
I need to knowمن مى خوام بدونم.
Could I hold you for a life time?مى شه تمام لحظه هاى زندگى مال من باشى؟
همون لحظه باز گوشيم زنگ خورد: چه مرگته نارون؟! بخدا ميام خفه ت مي كنما...- دختر من موندم تو كفت... روانشناسي قبول شدي...جيغ زدم: چي ميگي؟!- والا... دايى م گفت...از خوشحالي جيغ زدم...نارون: روناك تو هرچند درس نمي خوني ولي خدايي زرنگي... از اولشم مي دونستم قبولي...تو همون حال كه با نارون حرف ميزدم قر ميدادم: خودم مي دونم... شيطون هستم ولي درسم كه بد نيست...نارون: خب ديگه حالا پر رو نشو... برو عوضي... باي...در حالي كه جلوي دهنمو گرفته بودم كه بالا نيارم گفتم: غصه نخور عزيزم...سال ديگه قبولي... البته اگه يكم اين كثافت كاريا رو كنار بزاري...نارون خنديد: ولش بابا... خدافظ...بعد قطع كرد... از خوشحالي ميخواستم برم دست شويي... خندم گرفت... چرا ميخواستم برم دستشويي؟!برسام: چيه ديگه چيزيو نمي شكوني؟! هرچند ديگه چيزي نمونده!- برسام دانشگاه قبول شدم... روانشناسي...خنديد: نه خدايا... تو كه خودت ديوونه اي...- بي خيال دكي... تو هم ديوونه شو... يه حال خوبيه...اومد سمتم: هستم...يه قدم رفتم جلو:- منم هس
roman عشق و ديوانگي(13)
roman عشق و ديوانگي(13)

ادامه متن...

authorنوشته elmi111.tabib24.com  date۲۸ اسفند ۱۳۹۱comment نظرات (0)   موضوع:


linkdooni آخرین مطالب

۱ ] [ ۲ ]
CopyRight ? 2006 - 2008 , elmi111.zaminblog.com - Persian Mobile Portal , All Rights Reserved
Atom | RSS 1.0 | RSS 2.0 | Email | Valid CSS3 | zaminblog
Powered By zaminblog | Designed By sampletheme
کارتون مورچه خوار
کارتون زبل خان
جارو فندکی ماشین
کارتون لولک و بولک